جنس ام را تو بگو
تمام مشتری های ثابتم
این صابون را پسندیده اند
کمی به طور غیر معمول سازگار با پوستم
جوری که حتی برای برنز شدن
نیاز به فشار دادن زیتون های منجیل ندارم
فول از کرم
با بویی ماندگار
و حوس انگیز...
مثل حوس گاز زدن سیب
یا جویدن گندم های نارس
جنس ام را حدس بزن
آهای گاری چی در کوچه های ینگه قلعه
تو هم جنس مرا می دانی
بوی گند پاهایت با صابون مورد علاقه ام
مخلوطی مثل شیر خرمالو بود...
گس و شل و ول
صدای همزن برقی
کوبیدن در مایکرو فر
کیک وانیلی خوش مزه برای انعام مشتری ها
مهمان من باش این بار
اما جنس ام را بگو
می دانم که می دانی
خودت این صابون را پیشنهاد کردی
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 2:15  توسط شیدا ساعدی
|
به گمرک که وارد شدید
سوار چمدان هایتان شوید
از دروازه های آهنی لخت عبور کنید
و سعی کنید چیزی را جا بگزارید
جغرافیای شما از همین در ها آغاز می شود
با زنجیر های برهنه ای که زنگ زده اند
و منتظر بایستید
در ایستگاهی متروک
تا شاید شما هم در دود دودکشی گم بشوید
و عبور کنید از پشت سرتان
جایی که آفتاب نه از مغرب طلوع می کند نه از مشرق
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 11:42  توسط شیدا ساعدی
|
مدام پرسه می زنم در حوالی گرگ و میش
تا تو
که تکرار شوم مثل انگور در شاخه هایش
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:19  توسط شیدا ساعدی
|
دردم آید
از انبوه سایه ها
که هلم می دهند با دستهاشان
سرم را به تو فشار می دهند با پاهاشان
به دیوار می کوبم
تنم را
تا لاشه ام روی سنگ فرش ها پهن شود
تا سایه ام را...
از لای پاهایم عبور کرد
دستش را از دیوار گرفت
بلند شد
رو به رویم ایستاد
و مرا نشانه گرفت
ای کاش خورشید را در سینه ام پنهان می کردم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:5  توسط شیدا ساعدی
|
می گریزم
از چمن های داغ تب دار
آب چرکینی که جا می ماند از من
تُو تُو می خورد سرم
در چهار راه های راه راه
با کر کره های کشیده شده
که بوی جمعه می دهند
هجوم باد
که در حمله به سینه ام رام می شود
فرو می رود در دهانم
دندان هایم را خشک می کند
و من فرو می دهم به تو
می گریزم
و به عفب نگاه نمی کنم
به دیوار ها
با قاب عکس های خاک گرفته
می گریزم
و گوش نمی دهم
به زوزه ای که با گوشم آشناست
می گذارم که عبور کند
چنان من که می گریزم
از بوی تند کافور
از خیسی پاهایم در چمن های تب دار
از ظهر داغ شهریور
و آسمان با من در حرکت است
ابر ها...کلاغ ها...خورشید ها
تکرار می شوند
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:55  توسط شیدا ساعدی
|
گیرم تیر می کشد
جایی در انزوای دالان های تاریک
آوازم
که سوت کشید با قطاری در ریل های نا مفهوم
گیرم تمنا کند
ستون های مکرر این رقاصخانه
مادر را
گیرم نفس نکشد
در این حوالی لاشخوری
گیرم تیر بکشد...
سنگ سارم به زنای محسنه
گیرم سر به عقب برگردانم
و جا بمانم
در ثانیه شمار خانه ی پدری
در هیبت تاب بازی کودکی
در خطی که سنگی پرتاب نشود
گیرم تیر بکشد
جایی
چیزی
در مغزم
با تفنگی بر دوش
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:35  توسط شیدا ساعدی
|
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:38  توسط شیدا ساعدی
|
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:19  توسط شیدا ساعدی
|
تنهایی صدای حزن انگیز خاطره ایست
که هر دم نفسی تازه می کند
در دهانه ی مغزمان...
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:31  توسط شیدا ساعدی
|
شب به خیر...و دوستت دارم
چراغ را که خاموش می کنی من آغاز می شود
به وسعت تمام این ملحفه ها
که به خودم می پیچم
و ذره ذره دهانم را می جنبانم
تا مبادا چیزی که در حلقومم پیچیده است
رویای شب به خیر های تو را بیدار کند...
صبح به خیر را آرام می گویی
وُ وقتی من چروک های وسیع سپید را پنهان می کنم
می روی
من خالی می شوم
به اندازه یکاغذهای بی خط کنار میز تحریر
و به کتری نگاه می کنم که چیزی در حلقوم دارد انگار...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 16:56  توسط شیدا ساعدی
|